فرزند تنها

دسته بندی : مستند


1
1

تامین سرمایه

شروع : 21 شهریور 1394
پایان : 16 آبان 1394

- کمپین تامین سرمایه پروژه پایان یافته است -

***آخرین اخبار مربوط به پروژه: کلیک کنید ***

*** اخبار قدیمی : کلیک کنید ***

شايد بايد از كتابخانه ي سرسام آورِ پدرم شروع كنم. به قولي هنوز سنم دو رقمي نشده بود. هروقت آن تعداد كتاب را مي ديدم سرم گيج مي رفت كه آخ چه قدر كتاب در جهان وجود دارد و فكر مي كردم همه ي آدم ها موظف اند همه ي كتاب ها را بخوانند. پدرم در ازايِ هر شعري كه حفظ مي كردم برايم هديه اي مي خريد و نمي دانم چطور سختيِ حفظ كردن آن اوزانِ آن روزها بي مفهوم و سخت را به جان مي خريدم تا لبخند و هديه ي پدر را بدست بياورم. 
يادم هست يكي از همان روزها كه در كتابخانه دنبالِ شعري مي گشتم كتابي پيدا كردم كه چشمانِ زنِ رويِ جلد زيباترين شعري بود كه تا آن روز ديده بودم. زل زده بودم به نگاهش و سير هم نمي شدم و دروغ چرا، خيلي زود فهميدم حفظ كردنِ شعرهايِ آن كتاب، بي لبخند و هديه ي پدر هم مرا پٌر مي كند و به جرأت مي توانم بگويم كه با دفتر به دفترِ آن مجموعه قد كشيدم و زندگي را نفس كشيدم و شايد نامِ فروغ را بيشتر از شاعر برايِ لااقل خودم و البته خيلي ها بتوانم بگذارم مادر. اگر مادر فقط آني نيست كه به دنيا مي آورد بلكه آني ست كه به تو شكل مي دهد و جهت و رنگ و جسارت، پس بدونِ شك او مادر است براي نسلي و تاثيرگذارترين شاعرِ زنِ اين مملكت بودن بخشِ كوچكي از اوست! 
سال ٨٩ بود فكر مي كنم كه به واسطه ي سال ها علاقه و مطالعه در حوزه ي ادبيات و تعريف از خود نباشد نيمچه استعدادكي كه البته تشخيص اساتيد بزرگواري بود، تصميم گرفتم برايِ اولين بار حرفه اي بنويسم. شايد رماني از زندگيِ فروغ به درك و دريافتِ مني كه عمري را با او زيسته بودم مي شد، شايد گزارشي مي شد از خاطراتي كه هنوز بازگو نشده و خيلي شايدها داشت اين كتاب كه هنوز برايِ خودم بايد نبود. 
شروع كردم به پيدا كردنِ هركسي كه حتي يك بار با او ديداري داشته! قطعاً فقط آن ها مي توانستند بي تحريف خاطراتي را بازگو كنند كه سالها در دل نگه داشته بودند. فكر مي كنم از خانواده تا دورترين آشنايِ فروغ را ملاقات كرده بودم و در آخرِ هر ملاقات از ملاقات شونده مي پرسيدم به نظرِ شما ديگر چه كسي مانده كه توصيه مي كنيد ببينمش؟ و پاسخِ مشتركِ همه يك نفر بود: پسرش! كاميار شاپور. و سوالِ بعديِ من: شما ازش خبر داريد؟ و جوابِ مشتركِ همه باز همين بود: نه! نمي دونم كجاست. مي دوني كه از مادرش تا به حال جايي حرفي نزده. 
برخلافِ عقيده ي هميشه ام كه مي گويم ارزش هنرمند به اثري ست كه به جا مي گذارد نه زندگيِ خصوصي اش، ولي راجع به فروغ چون معتقد بودم او حتي در ١٥ سالگي با آن نوعِ برخوردش با عشق هم شاعر بوده پس زندگي اش خيلي فاصله اي با هنرش ندارد. 
حدس مي زدم كاميار خيلي زياد نسبت به مادرش گارد داشته باشد و احتمالِ كمي مي دادم غير از اين باشد. همين باعث مي شد برايِ پيدا كردنش كه البته تقريبآً محال بود دچارِ دلهره باشم. در نهايت از دوستانِ مشتركي ردش را به سختي گرفتم اما مدام فكر مي كردم بايد كمي زمان بدهم به خودم تا مصمم و آرام به سراغش بروم ولي روزگار هميشه عجيب رقم مي خورد چرا كه او از جست و جويِ من باخبر شده بود و خودش با من تماس گرفت...


اولين بار كه ديدمش را نوشتن با واژهها ميسر نيست! همين قدر بگويم كه يادم نمي آید جز چاق سلامتي هاي معمول حرفي زده باشيم و هردو بيشتر ساكت بوديم.هربار با اضطراب سر مي چرخاندم كه ببينمش انگار فروغ بود كه دمِ گوشم با آن صدايِ آرام و نازك مي خواند: 
روزی رسد که چشم تو با حسرت 
لغزد بر این ترانه ی دردآلود 
جوئی مرا درون سخن هایم 
گویی به خود که مادر من او بود 
و برايِ منِ عجول هنوز هم باور كردني نيست كه دو سالِ تمام يك بار هم راجع به فروغ با او هيچ حرفي نزدم و او هم نزد. شكستنِ سكوتِ حاكم كارِ من نبود. با آن همه مهر و انسانيت كه در او مي ديدم اما انگار هميشه دور مي ايستاد تا از او سوالي نپرسي! مسيرِ حرف ها و رفتارهايش جوري بود كه پنداري گذشته اي نداشته و جالب اينكه بعد از مدتي متوجه شدم كه كاميار ديگر برايم پسرِ فروغ نيست. گاهي حتي يادم مي رفت و اين هويتِ مستقل را بسيار دوست داشتم. او ديگر از بهترين رفيق هايِ من شده بود. ساز ميزد نقاشي مي كشيد شعر مي گفت مجسمه مي ساخت و آن قدر ساده بود و صميمي كه بعضي وقت ها سنش را هم فراموش مي كردم و دلم مي خواست برويم پارك و تاب بخوريم. 
پروسه ي نوشتن كه عمري براي من علاقه اي بود جدي و از سويِ خيلي ها مورد تحسين، متوقف شد و تصميم گرفتم دست نگه دارم. چرا كه احساس مي كردم وقتش است كه خيلي ها كاميارشاپور را ببينند. زياد اهلِ معاشرت نبود اما حسابي ديدن و دانستن داشت اين مردِ هنرمند! درتنهايي و بي خبريِ اين سالها جوري زندگي مي كرد و جهان را مي ديد كه شايد مثلِ هيچ كس نبود. آنجا بود كه با ترديد و البته ترس به او پيشنهاد همكاري دادم و ناباورانه پذيرفت. 
جلويِ دوربين اولين بار بود كه از فروغ كه جاهايي از دهانش مي پريد و "مامانم" خطابش مي كرد، حرف ميزد. از پدرش كه تمامِ عمرش را با او زندگي كرده بود. و سكوتي شكسته شد كه عمرش بيش از ٥٠ سال بود. كاميارِ شاپورِ ساكت و درون گرا جلويِ دوربين چنان عريان شد كه برايِ خودِ من كه مدتي بود مي شناختمش عجيب بود. 
 


با تمامِ دل و با تكيه بر آنچه اساتيد به من آموخته بودند و به ياريِ همدلي و حرفه اي بودنِ عواملِ فيلم توانستم تا اينجايِ روايت را پيش ببرم و به اميد ديدن و شنيدن كاميارِ شاپور عزيزم كه زندگي اش دستخوش اتفاقات نامعمولي ست قدم بردارم. در ادامه اميدوارم به تلاش و تپش هاي عاشقانه ي قلبم اعتماد شود و بتوانيم با هم به تماشايِ كسي بنشينيم كه چون كتابي رمزآلود و تأثيرگذار بايد، شده حتي يك بار، او را خواند.


سایر 100,000,000 ریال

2
2

اجرا

شروع : 01 دی 1394
پایان : 29 اسفند 1398


3
3

ارائه

شروع : 01 فروردین 1399
پایان : 31 فروردین 1400