حامی جو در شبکه های اجتماعی

مستند فرزند تنها- میترا ابراهیمی

54,250,000 ریال
جذب شده از 100,000,000 ریال
64حامی
تمام شده در
۱۶
آبان
۱۳۹۴
 
فرزند تنها فیلمی است درباره کامیار شاپور. پسر فروغ فرخزاد و پرویز شاپور. «جلويِ دوربين اولين بار بود كه از فروغ كه جاهايي از دهانش مي پريد و "مامانم" خطابش مي كرد، حرف ميزد. از پدرش كه تمامِ عمرش را با او زندگي كرده بود. و سكوتي شكسته شد كه عمرش بيش از ٥٠ سال بود.»
انتخاب پاداش
50,000 ریال
تشکر حامی جو
100,000 ریال
تشکر در شبکه های اجتماعی
150,000 ریال
تشکر در شبکه های اجتماعی + عکس های پشت صحنه
300,000 ریال
تشکر در شبکه های اجتماعی + دی وی دی کار با امضا
350,000 ریال
تشکر در شبکه های اجتماعی + پوستر کار با امضا
500,000 ریال
تشکر در شبکه های اجتماعی + کتاب شعر کامیار با امضای خودش
500,000 ریال
تشکر در شبکه های اجتماعی + دی وی دی کار با امضا + پوستر کار با امضا
800,000 ریال
تشکر در شبکه های اجتماعی + کتاب شعر کامیار با امضای خودش + دی وی دی کار با امضا + پوستر کار با امضا
1,500,000 ریال
تشکر در شبکه های اجتماعی + دعوت به اکران خصوصی
2,000,000 ریال
دعوت به اکران خصوصی + تشکر در شبکه های اجتماعی + کتاب شعر کامیار با امضای خودش + دی وی دی کار با امضا + پوستر کار با امضا
5,000,000 ریال
تشکر در تیتراژ + دعوت به اکران خصوصی + تشکر در شبکه های اجتماعی + کتاب شعر کامیار با امضای خودش + دی وی دی کار با امضا + پوستر کار با امضا
10,000,000 ریال
تشکر ویژه در تیتراژ + دعوت به اکران خصوصی + تشکر در شبکه های اجتماعی + کتاب شعر کامیار با امضای خودش + دی وی دی کار با امضا + پوستر کار با امضا
20,000,000 ریال
ذکر نام شما به عنوان سرمایه گذار در تیتراژ + دعوت به اکران خصوصی + تشکر در شبکه های اجتماعی + کتاب شعر کامیار با امضای خودش + دی وی دی کار با امضا + پوستر کار با امضا
محدود: 1 از 2 حمایت شده

در باره پروژه

درباره کارگردان


نام و نام خانوادگی:            میترا ابراهیمی                   متولد:                 1368 تحصیلات:            لیسانس مدیریت جهانگردی              ارشد روانشناسی بالینی دوره های سینمایی:            شرکت در کارگاه فیلمنامه نویسی ناصر تقوایی (کارنامه)، کارگاه فیلمسازی مستند مهرداد اسکویی (کارنامه)، تصویربرداری محمد حدادی، تدوین روزبه روحی پور


Facebook , Instagram


BTS--Mitra


درباره پروژه فرزند تنها


شايد بايد از كتابخانه ي سرسام آورِ پدرم شروع كنم. به قولي هنوز سنم دو رقمي نشده بود. هروقت آن تعداد كتاب را مي ديدم سرم گيج مي رفت كه آخ چه قدر كتاب در جهان وجود دارد و فكر مي كردم همه ي آدم ها موظف اند همه ي كتاب ها را بخوانند. پدرم در ازايِ هر شعري كه حفظ مي كردم برايم هديه اي مي خريد و نمي دانم چطور سختيِ حفظ كردن آن اوزانِ آن روزها بي مفهوم و سخت را به جان مي خريدم تا لبخند و هديه ي پدر را بدست بياورم.


يادم هست يكي از همان روزها كه در كتابخانه دنبالِ شعري مي گشتم كتابي پيدا كردم كه چشمانِ زنِ رويِ جلد زيباترين شعري بود كه تا آن روز ديده بودم. زل زده بودم به نگاهش و سير هم نمي شدم و دروغ چرا، خيلي زود فهميدم حفظ كردنِ شعرهايِ آن كتاب، بي لبخند و هديه ي پدر هم مرا پٌر مي كند و به جرأت مي توانم بگويم كه با دفتر به دفترِ آن مجموعه قد كشيدم و زندگي را نفس كشيدم و شايد نامِ فروغ را بيشتر از شاعر برايِ لااقل خودم و البته خيلي ها بتوانم بگذارم مادر. اگر مادر فقط آني نيست كه به دنيا مي آورد بلكه آني ست كه به تو شكل مي دهد و جهت و رنگ و جسارت، پس بدونِ شك او مادر است براي نسلي و تاثيرگذارترين شاعرِ زنِ اين مملكت بودن بخشِ كوچكي از اوست!


سال ٨٩ بود فكر مي كنم كه به واسطه ي سال ها علاقه و مطالعه در حوزه ي ادبيات و تعريف از خود نباشد نيمچه استعدادكي كه البته تشخيص اساتيد بزرگواري بود، تصميم گرفتم برايِ اولين بار حرفه اي بنويسم. شايد رماني از زندگيِ فروغ به درك و دريافتِ مني كه عمري را با او زيسته بودم مي شد، شايد گزارشي مي شد از خاطراتي كه هنوز بازگو نشده و خيلي شايدها داشت اين كتاب كه هنوز برايِ خودم بايد نبود.


شروع كردم به پيدا كردنِ هركسي كه حتي يك بار با او ديداري داشته! قطعاً فقط آن ها مي توانستند بي تحريف خاطراتي را بازگو كنند كه سالها در دل نگه داشته بودند. فكر مي كنم از خانواده تا دورترين آشنايِ فروغ را ملاقات كرده بودم و در آخرِ هر ملاقات از ملاقات شونده مي پرسيدم به نظرِ شما ديگر چه كسي مانده كه توصيه مي كنيد ببينمش؟ و پاسخِ مشتركِ همه يك نفر بود: پسرش! كاميار شاپور. و سوالِ بعديِ من: شما ازش خبر داريد؟ و جوابِ مشتركِ همه باز همين بود: نه! نمي دونم كجاست. مي دوني كه از مادرش تا به حال جايي حرفي نزده.


برخلافِ عقيده ي هميشه ام كه مي گويم ارزش هنرمند به اثري ست كه به جا مي گذارد نه زندگيِ خصوصي اش، ولي راجع به فروغ چون معتقد بودم او حتي در ١٥ سالگي با آن نوعِ برخوردش با عشق هم شاعر بوده پس زندگي اش خيلي فاصله اي با هنرش ندارد.


حدس مي زدم كاميار خيلي زياد نسبت به مادرش گارد داشته باشد و احتمالِ كمي مي دادم غير از اين باشد. همين باعث مي شد برايِ پيدا كردنش كه البته تقريبآً محال بود دچارِ دلهره باشم. در نهايت از دوستانِ مشتركي ردش را به سختي گرفتم اما مدام فكر مي كردم بايد كمي زمان بدهم به خودم تا مصمم و آرام به سراغش بروم ولي روزگار هميشه عجيب رقم مي خورد چرا كه او از جست و جويِ من باخبر شده بود و خودش با من تماس گرفت...


Shapour-camera


اولين بار كه ديدمش را نوشتن با واژهها ميسر نيست! همين قدر بگويم كه يادم نمي آید جز چاق سلامتي هاي معمول حرفي زده باشيم و هردو بيشتر ساكت بوديم.هربار با اضطراب سر مي چرخاندم كه ببينمش انگار فروغ بود كه دمِ گوشم با آن صدايِ آرام و نازك مي خواند:


روزی رسد که چشم تو با حسرت


لغزد بر این ترانه ی دردآلود


جوئی مرا درون سخن هایم


گویی به خود که مادر من او بود


و برايِ منِ عجول هنوز هم باور كردني نيست كه دو سالِ تمام يك بار هم راجع به فروغ با او هيچ حرفي نزدم و او هم نزد. شكستنِ سكوتِ حاكم كارِ من نبود. با آن همه مهر و انسانيت كه در او مي ديدم اما انگار هميشه دور مي ايستاد تا از او سوالي نپرسي! مسيرِ حرف ها و رفتارهايش جوري بود كه پنداري گذشته اي نداشته و جالب اينكه بعد از مدتي متوجه شدم كه كاميار ديگر برايم پسرِ فروغ نيست. گاهي حتي يادم مي رفت و اين هويتِ مستقل را بسيار دوست داشتم. او ديگر از بهترين رفيق هايِ من شده بود. ساز ميزد نقاشي مي كشيد شعر مي گفت مجسمه مي ساخت و آن قدر ساده بود و صميمي كه بعضي وقت ها سنش را هم فراموش مي كردم و دلم مي خواست برويم پارك و تاب بخوريم.


پروسه ي نوشتن كه عمري براي من علاقه اي بود جدي و از سويِ خيلي ها مورد تحسين، متوقف شد و تصميم گرفتم دست نگه دارم. چرا كه احساس مي كردم وقتش است كه خيلي ها كاميارشاپور را ببينند. زياد اهلِ معاشرت نبود اما حسابي ديدن و دانستن داشت اين مردِ هنرمند! درتنهايي و بي خبريِ اين سالها جوري زندگي مي كرد و جهان را مي ديد كه شايد مثلِ هيچ كس نبود. آنجا بود كه با ترديد و البته ترس به او پيشنهاد همكاري دادم و ناباورانه پذيرفت.


جلويِ دوربين اولين بار بود كه از فروغ كه جاهايي از دهانش مي پريد و "مامانم" خطابش مي كرد، حرف ميزد. از پدرش كه تمامِ عمرش را با او زندگي كرده بود. و سكوتي شكسته شد كه عمرش بيش از ٥٠ سال بود. كاميارِ شاپورِ ساكت و درون گرا جلويِ دوربين چنان عريان شد كه برايِ خودِ من كه مدتي بود مي شناختمش عجيب بود.


shapour-garden


shapour-alone


با تمامِ دل و با تكيه بر آنچه اساتيد به من آموخته بودند و به ياريِ همدلي و حرفه اي بودنِ عواملِ فيلم توانستم تا اينجايِ روايت را پيش ببرم و به اميد ديدن و شنيدن كاميارِ شاپور عزيزم كه زندگي اش دستخوش اتفاقات نامعمولي ست قدم بردارم. در ادامه اميدوارم به تلاش و تپش هاي عاشقانه ي قلبم اعتماد شود و بتوانيم با هم به تماشايِ كسي بنشينيم كه چون كتابي رمزآلود و تأثيرگذار بايد، شده حتي يك بار، او را خواند.


    هیچ عضوی برای اعضای تیم این پروژه ثبت نشده است!

    خبرگزاری شبستان خبری رو منتشر کرده از تولید فیلم مستند فرزند تنها، توسط میترا ابراهیمی. برای خوندن این خبر می تونین به شبستان مراجعه کنید.

    نظر دهید

    نکته: فیلدهایی که با ستاره مشخص شده اند ضروری هستند.

    Web Analytics