اسکویی بزرگ ـ اسکویی بزرگ که می‌گویند بابای من است. بزرگ پسوندش نبوده، لقبش بوده توی زندان. انگار اول حسن‌فیدل بوده بعد معروف شده به اسکویی بزرگ. خودش که اکراه دارد از گفتن این چیزها، هنوز هربار لابه‌لای کتاب‌ها و خاطرات آن‌روزها به اسمش برمی‌خورم، تلفن را برمی‌دارم و کد کرج را می‌گیرم. منتظر می‌شوم بعد از شش هفت‌تا زنگ گوشی را بردارد و بگوید: «اینا به چه دردت می‌خوره آخه، زندگی‌ات رو بکن پسر.»

روایت «لیوان آبی» نوشته مهرداد اسکویی است درباره پدرش. مردی که از روستا به تهران می آید، از فضای سیاسی بازار تهران سر در می آورد، در خرداد ۴۲ به نخستین سرچشمه‌های انقلاب می‌پیوندد و بهای اعتقادش را با رنج زندان می‌پردازد: اسکویی بزرگ.

این روایت را به قلم مهرداد اسکویی در ماهنامه‌ی داستان همشهری بخوانید.